دلنوشته
چهارشنبه 18 دی 1398 ساعت 06:00 ب.ظ | نوشته شده به دست همسفر پریسا | ( نظرات )
دل نوشته‌ای به قلم یک هم‌سفر

شاد زندگی کردن با داشته‌های خویش


همسفری که به دلیل فرار از مشکلات زندگی و اعتیاد پدر دست به ازدواج در ناآگاهی می زند و...
در ادامه ی مطلب به پای دلنوشته ی این همسفر عزیز می نشینیم.


 دختری بود که در خانواده‌ای معتاد چشم‌باز کرد ولی فقط از مواد مخدر تریاک را می‌شناخت. او همیشه حسرت بقیه رامی‌خورد وزندگی‌اش پر از چراهای بی‌جواب بود، چون  پدر را درست‌وحسابی در کنارش حس نمی‌کرد. هرجایی که می‌رفتیم با ترحم به ما نگاه می‌کردند و من از این نگاه‌ها متنفر بودم. چون وضعیت مالی مناسبی هم نداشتیم در بیشتر مهمانی‌ها ما را حتی دعوت هم نمی‌کردند؛ و خیلی از آرزوهایم لگدمال شد، فکر می‌کردم اگر از این خانواده بیرون بروم همه‌ی مشکلاتم حل خواهد شد، ولی نمی‌دانستم که اگر مسئله‌ی اعتیاد را حل نکنم در یک جای دیگر به‌صورت بزرگ‌تری به سراغم خواهد آمد.

من در سن هفده‌سالگی و در عین بچه بودن، ازدواج کردم. درصورتی‌که از متأهل بودن هیچ‌چیزی نمی‌دانستم. من با پسری که مصرف‌کننده‌ی شیشه بود ازدواج کردم و اول با عشق زندگی‌ام را شروع کردم، ولی هفته‌ی اول عروسی این موضوع را فهمیدم و آنجا بود که عمق فاجعه را درک کردم و متأسفانه در همان سن پایین هم بچه‌ی اول به زندگی‌ام وارد شد وزندگی‌ام خراب‌تر از گذشته شد. چون باوجود بچه و مصرف‌کننده‌ای که مدام در حال خودش بود و اصلاً ما را نمی‌دید، بیشتر احساس بدبختی کردم.

مدام به خدا گلایه می‌کردم که چرا این اتفاق افتاد؟ چرا من؟ و چراهای دیگر.

چه روزها و شب‌هایی که اشک می‌ریختم و مرگ خودم را از خدا می‌خواستم. فکر می‌کردم که با مرگ زندگی‌ام تمام خواهد شد. درحالی‌که زندگی‌ام آشفته و به‌هم‌ریخته بود، فهمیدم بچه‌ی دوم را باردارم و آن‌وقت فقط به سقط بچه فکر می‌کرد. من آن‌قدر بی‌رحم شده بودم که فرزندم را نمی‌خواستم. ولی خدا عقل را دوباره به من داد و از این کار صرف‌نظر کردم. درصورتی‌که الآن پسر دوم شیرین‌تر از فرزند اولم است و پرشور و هیجان تر است.

پسر دوم وقتی به‌پیش دبستانی وارد شد، سرحال و خوشحال بود ولی دعواهای من و پدرش ادامه داشت تا جایی که من خسته شدم و طلاق را به ادامه‌ی زندگی ترجیح دادم.

در حال انجام کارهای طلاقم بودم که مربی پیش‌دبستانی من را احضار کرد و گفت که پسرت گوشه‌گیر و منزوی‌شده، چرا؟

من تمام ماجرا را برای ایشان تعریف کردم و او گفت که کنگره تنها راه‌حل شماست و آنجا بود که ما با کنگره آشنا شدیم. هرچند روزهای اول که من وارد کنگره شدم اصلاً به اینجا اعتقاد نداشتم ولی مرزبان‌های عزیز من را راهنمایی کردند و الآن من عاشق کنگره‌ام، چون از وقتی مرتب به این مکان آمدم توانستم کمی از اشتباهات خودم را جبران کنم.

از خدای بزرگم سپاس‌گزارم که به ما اجازه ورود به کنگره را داد و از آقای مهندس هم متشکرم که این مکان را فراهم نمودند که من آموزش شاد زندگی کردن با داشته‌های خودم را بیاموزم. 

به قلم؛ یک هم‌سفر از لژیون بیستم

تایپ: هم‌سفر پریسا

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر بهناز شنبه 21 دی 1398 10:15 ب.ظ
دلنوشته تان بسیار زیبا ودلنشین بود .انشالله درمسیر عشق وخدمت قرار بگیرید .خداقوت به شما ومسولین سایت.هفته همسفر پرشگون باد.
همسفر مهنازلژیون خانم سارا شنبه 21 دی 1398 02:11 ق.ظ
این هفته گوارای شما همسفر عزیز که با قدمی راسخ پا به این مکان مقدس گذاشتید
همسفر اکرم ابراهیمی لژیون خانم خاطره جمعه 20 دی 1398 07:13 ب.ظ
دلنوشته ای بسیار زیبایی بود خانم پریسا

آرزوی بهترین ها را برای شما دارم
جمعه 20 دی 1398 11:14 ق.ظ
سلام خداروشکر که خدا این مکان مقدس را سر راه شما وخانواده محترمتان قرار داد تا به آرامش برسید
جمعه 20 دی 1398 11:13 ق.ظ
سلام خداروشکر که خدا این مکان مقدس را سر راه شما وخانواده محترمتان قرار داد تا به آرامش برسید
همسفر شهربانو لژیون خانم بهناز پنجشنبه 19 دی 1398 02:47 ب.ظ
باعرض سلام وخدا قوت خدمت شما همسفر گرامی وعزیز خیلی خدارا شاکرم ازاینکه خداوند مهربان همه مارابا کنگره آشنا کرد وخیلی خوشحالم که شما هم کنگره را پیدا کردید وآرزوی سلامتی وتوفیق روزافزون رو برای آقای مهندس وکل خانوادشون رو دارم وانشاالله راه هم برای کسانی که به این بیماری گرفتارند باز شود وما هم قدر دان کنگره وآموزشهایش باشیم از خدمتگزاران در سایت کمال تشکر رو دارم
همسفر سپیده از لژیون خانم خاطره پنجشنبه 19 دی 1398 10:16 ق.ظ
سلام و خدا قوت خدمت همسفر عزیزی که دلنوشته خوبی نوشتید و زندگی خودتان را اینگونه مطرح کردید.خداراشکر که با کنگره آشنا شدید و توانستید به ارامش برسید و ادامه زندگیتان را در کنار مسافرتان و بچه های گلتون ادامه بدید.
به امید روزهای بهتر.
همسفرالهه.لژیون 14.خانم خاطره. چهارشنبه 18 دی 1398 08:18 ب.ظ
سلام وتشکرازشماهمسفربابت این دلنوشته .امیدورارم که همیشه درکنارخانواده لبتون خندون،دلتون شادوبه تمام خواسته های قشنگتون برسید.سپاس ازخانم پریساعزیز.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic