دلنوشته
پنجشنبه 24 بهمن 1398 ساعت 10:07 ق.ظ | نوشته شده به دست همسفر پریسا | ( نظرات )
دل نوشته ای به قلم یک همسفر

امید در تاریک ترین لحظه ها

من وارد کنگره شدم و انگار امیدی تازه پیدا کردم. من وارد کنگره شدم. ماندم و خواستم که آدم دیگری بشوم و آرامش پیدا کنم....


این دل نوشته را می نویسم تا باشد و بماند برای دخترهایی مثل من که در بین تاریک ترین لحظه های زندگیشان بدانند تنها نیستن و امیدشان را هیچ وقت از دست ندهند.

دل نوشته ی من شاید قشنگ یا خاص نباشد ولی من دلم‌می خواهد حرف بزنم با دخترهایی که مثل من هستند و زندگی‌ من برایشان یک درس یا یک کمکی باشد.

من تا همین چند ماه پیش نمی‌دانستم پدرم مصرف‌کننده است و نمی‌دانستم که خیلی از مشکلات و مشاجره‌هایی که در خانه می‌شد دلیلش چیست. پدرم مرد خوبی بود، مهربان، باگذشت، همیشه خندان و شاد. همیشه ما را برای گردش و تفریح بیرون می‌برد. مادرم هم‌خانه دار بود، قانع، متین. من کوچک بودم و چیزی از مصرف‌کننده بودن پدرم نمی‌دانستم. فقط گاهی اوقات که حمام می‌رفت ‌می‌دیدم همراهش پیک‌نیک می‌برد و بعد از حمام بویی می‌آید. بچه بودم نمی‌دانستم بوی تریاک چیست. مادرم هم که اصلاً حرفی نمی‌زد فکر کنم‌ نمی‌خواست که ما سرخورده بشویم و بفهمیم که پدرمان اعتیاد دارد. وضع مالیمان خوب بود دستمان به دهنمان می‌رسید و در شهر کوچکی که زندگی ‌می‌کردیم سرشناس بودیم.

ولی همه‌ی این‌ها مگر ماندنی می‌شود  وقتی پدر خانواده همه‌چیز را بر باد می‌دهد. همه‌چیزمان رفت و ما صفر شدیم یا شایدم حرف مادرم  درست بوده که کلاه‌برداری شده از پدرم. من یادم هست اخم و بی‌محلی‌های فامیل را حتی پدربزرگ و مادربزرگم به ما چهارتا بچه بی‌محلی می‌کردند. به مادرم زخم‌زبان‌ می‌زدند بااینکه سن زیادی نداشتم ولی گریه‌های مادرم  یادم‌ می‌آید. یادم‌ می‌آید که کسی با من بازی نمی‌کرد، مثل  این فیلم‌ها که بچه یک‌گوشه می‌نشیند و بازی‌دوستانش را می‌بیند که داخل بازی راهش نمی‌دهند من هم همین‌طوری بودم. کسی ما را نمی‌دید ما را قبول نداشت ولی من نمی‌دانستم که به خاطر پدرم است. گناه ماچی بود؟ یعنی گناه پدرم این‌قدر سنگین بود که لایق این رفتارها باشد؟ آخر من که جز ‌محبت از او چیزی ندیده بودم.

مادرم  افسردگی گرفت و ما هم هرروز از او دور می‌شدیم و تنهاتر. چون دیگر توجهی نداشت نسبت به ما چون دیگر غرق خودش و مشکلات خودش شده بود، چون دیگر ناامید شده بود. ما از آن شهر آمدیم اصفهان. من از همان کوچکی طعم خیلی چیزها را چشیدم فقر و دیده نشدن را. من روزهای قشنگی را می‌توانستم داشته باشم که نداشتم. روزهایی که می‌خواستم پدرم باشد و تا صبح سرکار بود و من دلم می‌سوخت که کنارم نیست. روزهایی که دوست داشتم مادرم را خندان ببینم که با خنده‌هایش انرژی و روشنی جریان داشته باشد ولی نبود. انگار که هیچی درست نبود و ما بچه‌ها از همه‌جا بی‌خبر.

 

دعوا و جنگ و جدل بین مامان و بابا هرروز زیادتر می‌شد و پدرم  هرروز دورتر. دیگر مثل قبل نبود دیگر وقتی از در خانه می‌آمد، بچه‌هایش نمی‌دویدند سمتش،  انگار که دنیایش از ما جدا بود. من بزرگ‌تر شدم و بیشتر می‌فهمیدم و بیشتر از این فضای خانه اذیت می‌شدم. چون حرف‌های مادر و پدرم  با من زده می‌شد میان دعوایشان من قاضی می‌شدم و هرروز باید قضاوت می‌کردم که کی این وسط حرف درست  را می‌زند. آن‌قدر فشار عصبی روی من بود که من هم تبدیل به یک دختر حساس و زودرنج شدم. یک روز بین این دعوا کردن‌ها بود که فهمیدم پدرم مصرف‌کننده بوده، به مدت چندین سال و ما بی‌خبر. ولی بعد از چند سال با مادرم به کلینیک می‌رود و با روش سم‌زدایی ترک می‌کند، مادرم می‌گفت که تا حد مرگ رفت، تشنج شدید و خیلی چیزهای دیگر که من نفهمیدم...من شوکه شدم چون اصلاً فکرش را نمی‌کردم که پدرم روزی مصرف‌کننده بوده باشد. ترک کرده بود ولی اصلاً به تعادل نرسیده بود. آن‌قدر این دعواها و مشاجره‌ها ادامه داشت که دیگر دلم ‌نمی‌خواست بابا به خانه بیاید وقتی می‌آمد استرس داشتم که نکند  دعوا شود و من سعی کنم اوضاع رو درست کنم. همه‌چیز از من ‌گرفته‌شده بود خوابم، آرامشم و دیگر خودم را فراموش کرده بودم و رسیده بودم ‌به‌جایی که دل بسوزانم و مشکل بقیه رو حل کنم.

 

این‌ها گذشت و خدا به من بنده‌اش رو کرد جایی را به من نشان داد که هزاران بار شکرش را می‌کنم. جایی که صدبار از مقابلش رد شدم و نفهمیدم کجاست تا اینکه خدا خواست و من واردش شدم. من وارد کنگره شدم و انگار امیدی تازه پیدا کردم. من وارد کنگره شدم. ماندم و خواستم که آدم دیگری بشوم و آرامش پیدا کنم. وقتی ازش آموزش گرفتم وقتی وادی سوم را خواندم  فهمیدم که هر انسانی باید به خویشتن خویش توجه کند. من خودم را نادیده گرفته بودم و از سر دلسوزی می‌خواستم که شرایط را تغییر بدهم ولی وقتی آمدم، فهمیدم من تا وقتی نتوانم خودم را تغییر بدهم هیچ شرایطی تغییر نمی‌کند. سی دی‌ها و گفته‌های آقای مهندس و آقای امین خیلی جاها به من کمک کرد. از سی دی امید و ناامیدی یاد گرفتم اگر چیزی را از دست دادم باید گذشت کنم، فراموش کنم چون دیگر تمام‌شده، رفته، من باید بقیه‌ی زندگی‌ام را برنامه‌ریزی کنم و امید داشته باشم که چیزهای خوب درراه است. من دبیر شدم، خدمت کردم، حس مفید بودن برای اعضای لژیونم، انرژی این خدمت را بیشتر می‌کرد.

 اراده و صبر کمک راهنمای عزیزم خیلی برای من قابل ستودن بود و از او خیلی درس‌ها گرفتم که هیچ‌وقت جا نزنم حتی اگر خسته بودم یاد کار و انرژی خانم زهرا که می‌افتادم می‌گفتم من هم می‌توانم مثل اوباشم.

بااینکه من‌ مسافر ندارم و پدرم هنوز به کنگره نیامده و هنوز در بی‌تعادلی هست چون سیگار و گاهی الکل مصرف می‌کند ولی من امیدوارم هستم که راه کنگره برایش باز شود، همان‌طوری که برای مادرم باز شد والان همراه من می‌آید. خدایا از ته دلم و با تمام وجودم دعا می‌کنم برای دخترها و بچه‌هایی که مشکلشان مثل من است ولی هنوز جایی به اسم کنگره را نمی‌شناسند. پس کمکشان کن که راه کنگره را پیدا کنند و آرامش و امید به خانواده‌شان برگردد.

آمین.

به قلم: هم‌سفر فرناز از لژیون 23

تایپ: هم‌سفر پریسا

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر اکرم ابراهیمی لژیون ۱۴ سه شنبه 29 بهمن 1398 09:22 ق.ظ
دل نوشته ی بسیار زیبایی بود
همسفر فاطمه لژیون ۲۳ دوشنبه 28 بهمن 1398 08:29 ب.ظ
با سلام وخداقوت به فرنازعزیزم دلنوشته ات راخواندم بسیاراثرگذاربود امیدت راازدست نده تنها باصبروتلاش میتوانی به آنچه میخواهی برسی برایت ازصمیم قلب بهترینهارا ازخداخواستارم به امیدروزی که شادی رادرچشمانت ببینم
دوشنبه 28 بهمن 1398 12:54 ق.ظ
امیدوارم زیباترین لذت که آمدن پدرتان به کنگره و گرفتن گل رهایی ار دستان آقای مهندس است نصیب شماو همچنین دخترهای گل من هم بشود
رویا شنبه 26 بهمن 1398 09:46 ب.ظ
فرناز عزیزم امیدوارم هرچه زودتر اذن ورود پدرت صادر بشه و شما از خدمتگذاران ثابت این مکان مقدس باشین و روز به روز شاهد آرامش بیشترت باشم
همسفر زهرا (ب) جمعه 25 بهمن 1398 08:05 ق.ظ
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
برحفای خار هجران صبر بلبل بایدش
خانم فرناز خوشحالم که اذن ورود به بهشت کنگره وفرصت تغییر،وتبدیل به شما هم داده شد،،،
امیدوارم در تحولات خویش قدم های محکمی بردارید وهیچ وقت از تلاش درراه حق ناامید نشوید
تشکر از همسفر پریسا
عشقتان جاوید.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic